داستان عصبانیت
| عصبانیت | |
قصه :![]() يكي بود يكي نبود، بچه ي كوچك و بداخلاقي بود. روزي پدرش به او كيسه اي پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. فرستنده : والدین زهرا حاجیانی | |
| عصبانیت | |
قصه :![]() يكي بود يكي نبود، بچه ي كوچك و بداخلاقي بود. روزي پدرش به او كيسه اي پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. فرستنده : والدین زهرا حاجیانی | |