از سری داستان های علوم

با توجه به این که عقیده داریم بچه ها از طریق داستان و قصه مطالب را بهتر و زودتر یاد می گیرند بر آن شدیم تا داستانهای مفید و زیبایی در راستای یادگیری درس علوم برای آنها در این زمینه بیان کنیم .

این داستان ها در رابطه با دو بچه شیر و دوستانش است که در جنگل کاج زندگی می کنند . شینگا پسری قوی و نترس و خواهرش شونگا دختری مهربان و باهوش است .

همه ی بچه ها از آزمایشگاه بیرون رفته بودند و فقط شونگا در آزمایشگاه بود . او در آن جا مشغول کار کردن بود که ناگهان سوزن تیزی در انگشتش فرو رفت . شونگا فریاد زد : آخ دستم . صدای دیگری هم گفت : آخ تنم سوختم . شونگا با تعجب به اطراف نگاه کرد . هیچ کس در آزمایشگاه نبود . باز صدا را شنید وای سوختم . صدا از انگشتش می آمد . درد را فراموش کرده بود .همین طور مات و مبهوت به انگشتش نگاه می کرد . ناگهان فکری به خاطرش رسید .انگشتش را با دقت نگاه کرد با تعجب چیزی را دید که باورکردنش برایش خیلی مشکل بود . موجود عجیب و کوچکی شکمش را گرفته بود و گریه می کرد . شونگا گفت : تو دیگر کی هستی ؟ چرا گریه می کنی ؟ موجود کوچولو گفت من یکی از سلول های انگشت تو هستم . در همین موقع شینگا وارد آزمایشگاه شد . روبه خواهرش کرد و گفت این سرو صداها چه بود ؟ شونگا به برادرش گفت : زود بیا این جا انگشتم با من حرف می زند . شینگا خندید و گفت : شوخی نکن من که باورم نمی شود . شونگا گفت : تو چقدر لجبازی ، خوب بیا خودت ببین .

شینگا که دید موضوع جدی شده  جلو رفت تا با میکروسکوپ سلول های انگشت خواهرش را ببیند . ناگهان چشمش را از میکروسکوپ برداشت و عقب عقب رفت و گفت امکان ندارد . سلول کوچولو گفت : امکان دارد ، تمام قسمت های بدن از سلول درست شده است . ما از غذایی که واردمان می شود تغذیه کرده و تقسیم می شویم و به سلول های جدیدی تبدیل می شویم . ساختمان ما مانند یک تخم مرغ است . ما دارای پوسته ، هسته و سیتوپلاسم هستیم . همه ی ما یک شکل و یک اندازه نیستیم .

شینگا پرسید : پس یعنی این میکروسکوپ هم سلول دارد .  سلول کوچولو خندید و گفت : نه فقط موجود زنده دارای سلول هستند تا بتوانند نفس بکشند ، غذا بخورند و رشد کنند . موجودات غیر زنده که این کارها را نمی کنند . شونگا گفت : حالا برای تو که زخمی شده ای چه کار کنیم  ؟ سلول گفت : نگران من نباشید ، سلول های دیگر جای مرا می گیرند و زخم دست تو هم خیلی زود خوب می شود ولی از این به بعد بیشتر مراقب بدنت باش . شونگا به سلول قول داد که از آن به بعد از بدنش بیشتر مراقبت کند و از سلول تشکر کرد . شینگادست خواهرش را بست و در آزمایشگاه نشستند و درباره ی سلول با هم صحبت کردند .                               برگرفته از کتاب یار دبستانی من