X
تبلیغات
پیوند اول تا ششم ابتدايي
پیوند اول تا ششم ابتدايي
آموزشی - نمونه سئوال - سخنی با اولیا - پیام برای دانش آموزان و اولیا - عکس و بازی  
قالب وبلاگ
لینک های مفید

آشنایی با تعدادی از قهرمانان ملی ایران

حسین فهمیده –ستار خان سردار ملی – باقر خان  سالار ملی – میرزا کوچک خان جنگلی – قائم مقام فراهانی

 

حسین فهمیده

 

۸ آبان ۱۳۸۴

هشتم آبان ماه روز نوجوان است. اين روز به ياد شهادت يك نوجوان سيزده ساله در اولين ماههاي جنگ تحميلي، روز نوجوان ناميده شده. بيست و پنج سال پيش، در هشت آبان پنجاه و نه، «حسين فهميده» سيزده ساله به شهادت رسيد. او يكي از 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني است.

***
حسين فهميده در سال 1346 در روستاي سراجه شهر قم به دنيا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسين يازده ساله، از قم اعلاميه مي آورد و در روستا پخش مي كرد. حتي چندبار ضد انقلابها كتكش زده بودند تا دست از اين كارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار كرد كه پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام را زيارت كند.
مدتي بعد، ضد انقلاب اوضاع كردستان را به هم ريخت. حسين مثل اسپند روي آتش شده بود. زود از طريق بسيج، خودش را به كردستان رساند اما به خاطر كمي سن و كوتاهي قد، بچه هاي سپاه برش گرداندند و از خانواده اش تعهد گرفتند تا ديگر به كردستان نرود.
وقتي كه رژيم بعثي عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله كرد، حسين در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار كرد تا قبول كردند بماند. مدتي بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمي شدند و آنها را به بيمارستان ماهشهر بردند. حسين و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند. اما اينبار فرمانده اجازه نمي داد حسين به خط مقدم نبرد برود.
چند روز بعد، حسين با كلي لباس و اسلحه عراقيها پيش فرمانده شان آمد. فرمانده با كمال تعجب فهميد كه او اينها را با دست خالي از عراقيها غنيمت گرفته است. همين شد كه به حسين اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد.
روز هشتم آبان 1359، حسين فهميده و محمدرضا شمس، در نزديكترين سنگرها به دشمن، كنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسين، با هر جان كندني كه بود، دوستش را به عقب رساند تا مداوا شود.
اما حسين فهميده در پشت خط نماند. دلش رضا نمي داد كه سنگرشان را خالي بگذارد. او وقتي به سنگر رسيد كه پنج تانك عراقي، مغرورانه رجز مي خواندند و پيش مي آمدند تا رزمندگان ايراني را محاصره كنند و بعد همه شان را به قتل برسانند.
تنها راه پيش روي حسين فهميده، فداكردن خودش براي نجات همرزمانش بود. حسين سيزده ساله، آخرين نارنجكهاي باقيمانده را به خود بست و به سمت تانكها حركت كرد. در همين فاصله، تيري به پاي حسين خورد اما او كوتاه نيامد. با همان پاي زخمي، كشان كشان خودش را به اولين تانك رساند و ضامن نارنجكها را كشيد.
با صداي انفجار تانك جلويي، چهار تانك ديگر ، با اين خيال كه رزمندگان اسلام حمله كرده اند، فرار را برقرار ترجيح دادند. بقيه رزمنده ها تازه متوجه نقشه دشمن براي محاصره شان شدند. آنها با فكر اينكه نيروي كمكي آمده، جان تازه اي گرفتند و چهار تانك درحال فرار را هم نابود كردند. مدتي بعد، نيروهاي كمكي به خط مقدم رسيدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثي پاك كردند.
يكي از همان روزهاي سرد پاييزي، ساعت هشت صبح، راديو برنامه هاي عادي اش را قطع كرد و خبر عمليات شهادت طلبانه يك دانش آموز سيزده ساله را پخش نمود. پشت آن، پيام حضرت امام را خوانند: «رهبر ما آن طفل سيزده ساله‌اي است كه با قلب كوچك خود ـ كه ارزشش از صدها زبان و قلم‌ ما بزرگتر است ـ با نارنجك، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد»
حتي تلويزيون هم، شب همين خبر را اعلام كرد. همان موقع مادر حسين گفت: «به خدا اين دانش آموز حسين بوده.» پدر باور نمي كرد اما مادر باز قسم مي خورد. يكي ـ دو هفته بعد، برادر محمدرضا شمس به در خانه شهيد حسين فهميده رفت و كل ماجرا را برايشان تعريف كرد و به آنها قول داد تا تكه هاي باقيمانده از پيكر حسين را بازگرداند تا آن را دفن كنند.
بعدها هم محمدرضا شمس شهيد شد و هم داوود فهميده. آخر خود مادر حسين، در آذر 59 گفته بود: «حاضرم در راه خدا اين پسرم را هم بدهم.»

***
حسين فهميده تنها شهيد دانش آموز سيزده ساله ما نيست. «بهنام محمدي» هم يك دانش آموز دوازده ساله خرمشهري بود كه در كوچه پس كوچه هاي شهرش آنقدر جنگيد تا به شهادت رسيد. «سحاب خيام» هم بود. دختر دانش آموز دوازده ساله سوسنگردي‌اي كه آنقدر با دست خالي با بعثي ها جنگيد تا آنها را عاجز كرد و بعد به شهادت رسيد.
خاك جنوب ايران، از دستان كوچك 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني، خاطره ها دارد.

 

  زندگی نامه میرزا كوچك خان جنگلی

زندگی نامه

میرزا یونس معروف به میرزا كوچك فرزند میرزا بزرگ، اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. سال های نخست عمر را در مدرسه ی حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه ی جامعه آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری كرد.

در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادی خواهان پیوست و برای سركوبی محمدعلی شاه روانه ی تهران شد.

هم زمان با اوج گیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادی خواهان رشت كانونی به نام «مجلس اتّحاد» تشكیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا كوچك خان كه در آن دوران یك طلبه بود و افكار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست. در سال 1289 شمسی، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در تركمن صحرا شركت داشت و در این نبرد زخمی و چندی در بادكوبه در یك بیمارستان بستری گردید. در سال 1294 شمسی، به جای «مجلس اتّحاد» «هیأت اتّحاد اسلام» از یك گروه هفده نفری در رشت تشكیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند میرزا كوچك خان عضو مؤثّر آن بود. این هیأت هدف خود  را خدمت به اسلام و ایران اعلام كرد و به زودی میرزا كوچك خان رهبری هیأت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی روسیه ی تزاری، هیأت اتّحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزار پرداخت و یك گروه مسلح به عنوان فدایی تشكیل داد و روستای كسما را در ناحیه ی فومن مركز كار خود قرار داد و در آن جا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هیأت اتّحاد اسلام، پس از چندی به كمیته ی اتّحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافت و رهبری كمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش، كجور و تنكابن زیر نفوذ كمیته درآمد. این كمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است.

اعلام حكومت جمهوری

شكست نهضت و شهادت میزرا كوچك خان جنگلی

پس از تسلیم خالو قربان، نیروهای دولتی وارد رشت شدند و چون مذاكرات صلح با جنگلی ها به نتیجه نرسید، نیروهای دولتی به تعقیب جنگلی ها پرداختند. برخی از نیروها متفرق، برخی تسلیم و تعدادی نیز كشته شدند. با چنین وضع سخت و دردناكی میرزا در سرمای شدید زمستان از همسرش خداحافظی كرد و در اعماق جنگل عقب نشست تا بتواند نیروهای پراكنده را در فرصت مناسب جمع آوری و سازماندهی كند. امّا در اثر سرما مرگ به سراغش می آید. روزنامه ی جنگل ارگان نهضت درباره هدف نهضت چنین نوشته است:(1)

«ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملكت ایرانیم. استقلال به تمام معنای كلمه، یعنی بدون اندك مداخله ی هیچ دولت اجنبی، [و طرفدار] اصلاحات اساسی مملكت و رفع فساد تشكیلاتی دولتی، كه هر چه بر سرایران آمده از فساد تشكیلات است. ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم. این است نظریات ما كه تمام ایرانیان را دعوت به هم صدایی كرده، خواستار مساعدتیم.»

رهبر نهضت جنگل یك روحانی و مرد دین بود. او انقلاب جنگل و همه ی مظاهر آن را از دریچه ی اندیشه های سیاسی كه از اسلام آموخته بود، می نگریست. او یك باره دست به قیام مسلحانه نزد، همه ی راه ها را آزمود و پس از یأس وارد عمل  و مردانه پا به صحنه ی كارزار نهاد.

او شاهد به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود. او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شركت كرد و با مشاهده ی اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت، اما بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شركت نمود و با قوای استبداد جنگید.

علی رغم تلاشی كه در تحریف چهره ی میزرا به عمل آمده، به شهادت تاریخ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس و وفادار به اسلام بود. او سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزید. تاخت و تازهای خارجی در صحنه ی سیاست و اقتصاد كشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود فروخته، وضع آشفته گیلان و بی كفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود كه این روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه ی كارزار كشاند.

نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد و سپس با شخصیت های با نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گیلان هدف از نهضت خود را احیای قوانین اسلام اعلام كرد و یادآور شد كه میرزا كوچك هرگز اسلحه را از خود دور نمی كند، مگر وقتی كه مطمئن باشد، افراد ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمكاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه برخوردار هستند.

پی نوشت:

1.      روزنامه ی جنگل، سال اول، شماره ی 28، به نقل از انقلاب اسلامی و ریشه های آن، عباسعلی عمید زنجانی، ص 370.

 

ستارخان سردار ملي

 

در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.

ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.

ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.

ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)

پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.

چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".

اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.

درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.

دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.

فعلاً مجسمه ستارخان در موزه آذربايجان به معرض نمايش بازديد کنندگان گذاشته شده است. و نيز تنديس نيم تنه آن قهرمان آزادي در ورودي نمايشگاه بين المللي تبريز گذاشته شده است.

 باقر خان سالار ملي

 باقر خان سالار ملّي قبل از مشروطيت بنّا بود. پس از مشروطيت مجاهد شد. رياست مجاهدين محله خيابان (خيابان يکي از محلات قديمي تبريز است مشتمل بر بخش هاي واقع در جنوب رودخانه آجي در شرق شهر که تا جنوب شرقي نيز ميرسيد)، تبريز به دست او افتاد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ايالتي مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتي که تبريز را در محاصره داشت جنگ کرد. امّا پس از اوّلين شکست که از قشون دولتي خورد، سست شده در صدد تسليم برآمد. تا کار ستّارخان که در اميرخيز، محله ديگر تبريز با دولتيان جنگ مي کرد قوت گرفت، وي نيز سستي را از خود دور ساخته بار ديگر به جنگ با قشون دولتي پرداخت. در اثر همکاري او با ستّارخان کار مشروطه طلبان پيشرفت کرد و تبريز از فشار محاصره راحت شد. انجمن ايالتي تبريز باقرخان را به لقب سالار ملي ملقب ساخت، و از او تقدير کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ايران پيچيد.

چنانکه در تواريخ مشروطيت نوشته اند، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطيّت نجات يافت. اما خود تبريز ديري نگذشت که به دست قشون روس افتاد. سالار ملي و سردار ملي در تبريز نماندند و به تهران حرکت کردند. يک استقبال شاهانه از اين دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.

باقرخان در تهران منزوي ميزيست تا قضيه مهاجرت پيش آمد. او ديگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرين رفت. شبي در نزديکي قصر شيرين عده اي از اکراد بر سر او و رفقايش ريختند و سرشان را بريدند. (مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از ياران و همراهانش در محرم 1335 قمري / آبان 1295 خورشيدي به دست يکي از اشرار معروف اکراد قصرشيرين به نام محمد امين طالباني به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.)

باقرخان بر خلاف ستّارخان که شيخي بود، از متشرعه بود. از علماي مخالف مشروطيت که متشرعه بودند جانبداري مي کرد و به آنها احترام مي گذاشت. با ستارخان رقابت داشت و مي گفت: مرد آن نيست که در اميرخيز جنگ کند. مرد منم که در ساري داغ با قشون دولتي جنگ کرده ام. (علي رغم اين سخن اين دو بزرگوار دو بازوي قوي و شکست ناپذير انقلاب مشروطيت بودند)

در هر حال سالار ملّي مردي جسور و ساده بود. حق بزرگي به گردن مشروطيت ايران دارد. او و ستارخان براي مشروطيت با قواي دولتي به جنگ برخواستند و موفق شدند. پس از آنکه مشروطيت بار ديگر مستقر گرديد اين دو نفر به عنوان قهرمان مشروطيت معرفي شدند؛ چه، مشروطيت براي خود قهرمان لازم داشت. اين دو نفر از توده برخاسته بودند، در سخت ترين ايام با اتکاء به توده تبريز با شاه مستبد مبارزه کرده بودند؛ يک حرکت و نهضت ملي را رهبري کرده بودند، مسلمان بودند و به مشروطيت ايمان داشتند. اين بود که به آساني قهرمان ملت شناخته شدند.

دمکراتهاي آذربايجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطيت و مکمل آن و خود را وارث سنن مجاهدين آن دوره مي دانستند، مجسمه باقر خان را در ميدان شهرداري تبريز تصب کردند. در 24 آذر ماه 1325 پس از سقوط پيشه وري مردم در تحت تأثير احساسات آن مجسمه را که اثر دمکراتها بود برانداختند. از اين عمل معلوم مي شود که نهضت پيشه وري چقدر به ضرر مشروطيت و آزادي و اين قبيل معاني بوده است.

داماد باقر خان سرتيپ هاشمي است که فرمانده قواي دولتي مأمور آذربايجان بود که در طي جنگي مختصر قواي دمکراتها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در ميدان جنگ به درجه سرتيپي نايل آمد.

 

قهرمانان ملی ایران - بیوگرافی (زندگینامه) قائم مقام (ميرزا ابوالقاسم فراهاني)


قائم مقام

ميرزا ابوالقاسم فراهاني، فرزند سيدالوزراء ميرزا عيسي، معروف به ميرزا بزرگ از سادات حسيني و از مردم هزاره فراهان، از توابع اراک بود. در سال 1193 ه. ق. به دنيا آمد و زير نظر پدر دانشمند خود تربيت يافت و علوم متداوله زمان را آموخت. در آغاز جواني به خدمت دولت درآمد و مدتها در تهران کارهاي پدر را انجام مي داد. سپس به تبريز نزد پدرش، که وزير آذربايجان بود، رفت. چندي در دفتر عباس ميرزا وليعهد به نويسندگي اشتغال ورزيد و در سفر هاي جنگي با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزيد، پيشکاري شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامي را که پدرش ميرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقيب و با کمک مستشاران فرانسوي و انگليسي سپاهيان ايران را منظم کرد و در بسياري از جنگهاي ايران و روس شرکت داشت.

در سال 1237 ه. ق. پدرش ميرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بين دو پسرش، ميرزا ابوالقاسم و ميرزا موسي، بر سر جانشيني پدر نزاع افتاد و حاجي ميرزا آقاسي به حمايت ميرزا موسي برخاست، ولي اقدامات او به نتيجه نرسيد و سرانجام ميرزا ابوالقاسم به امر فتحعلي شاه به جانشيني پدر با تمام امتيازات او نائل آمد و لقب سيدالوزراء و قائممقام يافت و به وزارت نايب السلطنه وليعهد ايران رسيد و از همين تاريخ بود که اختلاف حاجي ميرزا آقاسي و قائممقام و همچنين اختلاف " بزيمکي ( خودي ) " و " اوزگه ( بيگانه ) " به وجود آمد.

قائم مقام که ذاتا مردي بينا و مغرور بود با بعضي از کارهاي وليعهد مخالفت مي کرد، پس از يکسال وزارت در اثر تفقين بدخواهان به اتهام دوستي با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبريز به بيکاري گذراند.

اما پس از سه سال معزولي و خانه نشيني، در سال 1241 ه.ق. دوباره به پيشکاري آذربايجان و وزارت نايب السلطنه منصوب شد.

در سال 1242 ه.ق. فتحعلي شاه به آذربايجان رفت و مجلسي از رجال و اعيان و روحانيون و سرداران و سران ايلات و عشاير ترتيب داد، تا درباره صلح يا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در اين مجلس تقريبا عقيده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائممقام بر خلاف عقيده همه با مقايسه نيروي مالي و نظامي طرفين، اظهار داشت که ناچار بايد با روسها از در صلح درآمد. اين نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه اي در مجلس انداخت و جمعي بر وي تاختند و او را به داشتن روابط نهاني با روسها متهم کردند. پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد.

جنگ با روس ادامه يافت و به شکست ايران انجاميد؛ تا در ماه ربيع الثاني سال 1243 ه. ق. برابر با نوامبر 1827 م. قواي روس به فرماندهي گراف پاسکوويچ تا تبريز راند. شاه قائممقام را از خراسان خواست و دلجويي کرد و با دستورهاي لازم و اختيار نامه عقد صلح به نام وليعهد، به تبريز روانه نمود.

ميرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جديت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامي خانواده عباس ميرزا ساخت و پادشاهي را با وجود برادران بزرگ و مقتدر ديگر در فرزندان او مستقر کرد.

عهد نامه ترکمن چاي در پنجم شعبان 1243 ه. ق. برابر 21 فوريه 1828 ميلادي به خط قائممقام تنظيم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضيحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهد نامه بايستي به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار ديگر به پيشکاري آذربايجان و وزارت وليعهد به تبريز مراجعت کرد.

در اوايل سال 1249 ه.ق. نايب السلطنه براي دفع فتنه ياغيان افغاني عازم هرات شد و قائممقام را نيز همراه برد. عباس ميرزا که بيماري سل داشت، در مشهد بستري شد و فرزند خود، محمد ميرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس ميرزا درگذشت و قائممقام، که جنگ را صلاح نمي دانست، با يارمحمد خان افغاني عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد ميرزا در ماه صفر سال 1250 ه.ق. به تهران وارد شد و در همان ماه جشن وليعهدي او به جاي پدر برپا شد و وليعهد ايران به فرمانروايي آذربايجان و قائممقام به وزارت او عازم تبريز شدند.

چندي نگذشت که فتحعلي شاه در جمادي الاخر سال 1250 ه. ق. در اصفهان درگذشت. اين خبر به آذربايجان رسيد و محمد شاه قصد عزيمت به پايتخت را کرد. قائممقام جهانگير ميرزا و خسرو ميرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبيل زنداني بودند، نابينا کرد و وسائل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبريز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودي به همراهي قائممقام به تهران حرکت کرد و روز 14 شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاري برگزار و قائممقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداري شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و ساير اعمام شاه و گردنکشان ديگر را به جاي خود نشاند. اما با اين همه خدمت، به صدارت محمد شاه دير نپاييد و سختگيريهاي او و سعايت حاسدان و مخصوصا فتنه انگيزيهاي بيگانگان، عاقبت شاه را بر وي بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل ييلاقي خانواده سلطنتي، زنداني و پس از چند روز خفه کردند و بدين قرار به زندگاني مردي که از بزرگان ايران و ابلغ المترسلين آن زمان بود، پايان داده شد.

قائممقام مردي فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه " يک ديپلمات صحيح و با معني ايراني " بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سياست همسايگان ايران به خوبي آشنا و به قدر تسلط کاردينال مازارن بر لويي چهاردهم، در مزاج شاه جوان ايران نفوذ داشت و با اين حال محال بود از او امتيازاتي که به ضرر دولت باشد، به دست آورد. انگليسيها يقين داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نيست بتوان در امور داخلي ايران رخنه کرد. نويسندگان انگليسي، که در آن تاريخ در ايران سياحت مي کردند، مانند ليو تنان کونولي، دکتر وولف و فريزر، همه در عين ستايش، قائممقام را به دوستي با روسها و تحريک عباس ميرزا، نايب السلطنه، به سرپيچي از نصايح دوستان انگليسي و طرح نقشه تصرف هرات متهم مي کنند و حس بدبيني و دشمني فوق العاده خود را نسبت به اين مرد بزرگ، که در آن هنگام تنها کسي بود که مي توانست ايران را به خوبي اداره کند، پنهان نمي دارند.

مجموعه رسائل و منشآت قائم مقام، که حاوي چند رساله و نامه هاي دوستانه و عهد نامه ها و وقفنامه هاست و محمود خان ملک الشعراء مقدمه اي بر آن نوشته، به اهتمام شاهزاده فرهاد ميرزا در سال 1280 ه.ق. در تهران چاپ شده است

[ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ] [ 18:0 ] [ مهدی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آموزگار پايه ي ششم و مدرس دوره هاي ضمن خدمت فرهنگيان رياضي دوم و ششم ابتدايي ؛ در اين وبلاگ سعي شده تا جديد ترين و كامل ترين مطالب آموزشي از پايه اول تا ششم ارائه گردد . با تشكر
مهدی شبانی کاشان
لینک های مفید
امکانات وب
div align="center">

وبلاگ آب آب شهرستان آران وبيدگل

  • کلوب کلیپ
  • سه راهی